میلادت مبارک

دانشجویان اقتصاد بازرگانی 87 اورمیه

سخن روز:

امروز هستیم، باهم و برای هم .... فردا نگوییم؛ یکی بود یکی نبود ...

  

داستانی کوتاه از زندگی دانشجویی ....
بچه ها مطلبی نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد .....

اواخر فصل زمستان بود ...... دیگر همه منتظر فصلی جدید و بهاری نو بودند ... سالی پر از رویا های قشنگ و آرزوهای زیبا..... مرتضی و محمد علیپور در حال قدم زدن در شهر بودند ..... آنها خود را برای نوروز آماده می کردند .... در هوایی که بسیار سرد بود ...... آنها برای اینکه از سرما یخ نزنند منتظر فرج الهی بودند تا گرمای خورشید را به آنها هدیه کند و همانطور هم شد .... نسیم ملایمی شروع به وزیدن گرفت که نویدبخش جدایی ابرها از آسمان شهر و طلوع خورشید بود ...... آنها برای ناهار مقداری سبزی خریدند تا در خوابگاه بخورند ..... جعفری، اسفناج، کاهو و ......

آنها به راه افتادند تا به خوابگاه بروند که دیدند در چهار راه بهشتی هستند ... گفتند دم عیدی چه خوب است که سری هم به آرایشگاه رضا بزنیم ..... چراکه او بهترین سلمانی منطقه بود.... هم در کار خود وارد بود و هم انسان خوش رو و مردمداری بود و شاگرد او فرامرز هم جوان معصومی بود ..... آنها وارد آرایشگاه شدند و رضا شروع به کوتاه کردن موهای آنها کرد ..... و فرامرز هم به رضا کمک میکرد

بعد از اتمام کار آنها به سمت خوابگاه حرکت کردند .... بعد از آن هم به نوشت افزار قره باغی در 100 متری چهار راه شهید بهشتی رفتند تا چندتا کاغد پاپکو بخرند و در تعطیلات نوروز جزوهای نانوشته خود را به آنها منتقل کنند ....

که در همین حین مهدی از خوابگاه زنگ زد که کامران مهمون اومده و هر چه سریعتر بیاین خوابگاه ...  و آنها هم مقداری میوه و آب میوه و از این جور چیزا گرفتن و رفتن خوابگاه و شب را به خوبی و خوشی گذرانداند ....

[ یکشنبه 1391/12/20 ] [ 16:15 ] [ محمد سلمانی - ادمین ] [ ]